تبليغاتX
.......كلبه سرگرمي.........

do you believe in life after love?






+ تاريخ پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 21:29 نويسنده tanha@ |


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:12 نويسنده tanha@ |

دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم


دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

+ تاريخ شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:55 نويسنده tanha@ |
 
+ تاريخ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:59 نويسنده tanha@ |
به سلامتی مادرم که بخاطر من شکمش را بزرگ کرد. بخاطر اوکه خط چشمش را با عینک عوض کرد، بخاطر او که میهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار من عوض کرد، پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد. بخاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد                            

روز مادر مبارک

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 2:3 نويسنده tanha@ |

سلاممممممممم تفلودمهههههههه چه خوبشل شدم اخه يه روزمه بيفرماييد اينم كيك تفلودم
+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 2:34 نويسنده tanha@ |





+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 16:9 نويسنده tanha@ |
گریه کن! تو می تونی

پیش اون نمی مونی

  اون دیگه رفته بسه تمومش کن

گریه کن! ته خط

عشق تو! دیگه رفته

  تو دل! یکی دیگه نشسته
تمومش کن

چشم به راه نشین اینجا

می مونی دیگه تنها

گریه نکن دیگه اون نمیاد خونه

دست بکش !دیگه از اون

طفلکی دل داغون

  اون دیگه خوشه فکرنکن حالتو میدونه

تنها می مونی

  آخه اینو میدونی

مثل اون پیدا نمیشه

اشکات میریزه

آخه اون واست عزیزه

  توی قلبته همیشه

یادش می افتی

دلت آتیش میگیره

میگی کاش برگرده پیشت

راهی نداری

تو باید طاقت بیاری

آخه میدونی نمیشه

گریه کن! تو می تونی

پیش اون نمی مونی

  اون دیگه رفته بسه تمومش کن

گریه کن! ته خط

عشق تو! دیگه رفته

تو دل! یکی دیگه نشسته

تمومش کن

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:51 نويسنده tanha@ |






+ تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 1:47 نويسنده tanha@ |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق  پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه
فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت  عروس و داماد  چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش  در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید
؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حالا استراحت  بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

+ تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 0:14 نويسنده tanha@ |